دوازده
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 16:24
چقدر نمی نویسم. یک جور وسواس قلم برنداز که هم کلی حرف داری برای نوشتن و هم کلی بهانه برای ننوشتن.
سیزده
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 16:24
بازیچه هوای این روزها شده ام. با صدای کلاغ هاش پرت میشوم درست وسط جنگلی برگ ریزان که بوی نم بارانِ روی تن خیسِ درخت ها مستم میکند. و با نسیمی که از روی شیطنت پرده را بازی می دهد، میرسم به خیابانی که هر روز از مدرسه تا خانه زیر پایم پهن می شد. رنگ به رنگ میشوم، از زرد اُخرایی تا نارنجیِ رنگ پریده. حا...
چهارده
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 16:24
واقعیت آن است که آن را که بیش از دیگران دوستت دارد، بیشتر آزار می دهی. بیشتر سخت میگیری به کوچکترین اشتباهاتش. ذره بین دستت میگیری و می افتی به جان رابطه تان. از روی کم اهمیت ترین اختلاف ها، سخت عبور میکنی، شاید تنها به این علت که می دانی می ماند. به این راحتی ها دل به کَندن نمی دهد. متوقعی که باید ...
پانزده
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 16:24
بعضی وقت ها، حالِ هیچ چیز خوب نیست. نه تو دلت آرام است نه هیچ اتفاقی به تغییر حالت میتواند کمکی کند. مثل غروب یک روز زمستانی در هوای آلوده ی تهران، پای سنگ قبر پدربزرگ و مادربزرگ، خوابیده در دل بهشت زهرا می ماند که همه چیز رنگ مرگ دارد. حتمن که لازم نیست توی آن فضا باشی تا احساسش کنی. نه دست و دلت ب...
دَه
-
تاریخ: 1396/6/17 ساعت: 18:27
گردون کلمات کلیدی نوشتن شروع بایگانی آخرین مطالب ۹۶/۰۶/۰۵ یازده ۹۶/۰۶/۰۵ دَه ۹۶/۰۵/۱۸ نُه ۹۶/۰۴/۲۰ هشت ۹۶/۰۴/۰۷ هفت ۹۶/۰۳/۲۲ شش ۹۶/۰۳/۲۱ پنج ۹۶/۰۲/۲۳ چهار ۹۶/۰۲/۲۳ سه ۹۵/۱۱/۲۷ دو چنین مطلبی وجود ندارد
یازده
-
تاریخ: 1396/6/17 ساعت: 18:27
گردون کلمات کلیدی نوشتن شروع بایگانی آخرین مطالب ۹۶/۰۶/۰۵ یازده ۹۶/۰۶/۰۵ دَه ۹۶/۰۵/۱۸ نُه ۹۶/۰۴/۲۰ هشت ۹۶/۰۴/۰۷ هفت ۹۶/۰۳/۲۲ شش ۹۶/۰۳/۲۱ پنج ۹۶/۰۲/۲۳ چهار ۹۶/۰۲/۲۳ سه ۹۵/۱۱/۲۷ دو چنین مطلبی وجود ندارد
نُه
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 8:33
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
هشت
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 0:32
لذتی که در انتظارِ رسیدن هست، در تمنای خواستن و نداشتن و لحظه شماری برای داشتن هست، در خیال بافی های گاه و بی گاه و غنج رفتن های دلت برای حضورِ آنچه عذاب نبودنش را می کشی هست، هرگز، در خودِ رسیدن و داشتن نیست. شاید این سرشتِ انسان است که آنچه می خواهد و در دسترسش نیست ، همیشه الهه گون تر از واقعیتِ ...
هفت
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 16:46
مدتی بود که با چکش خود سرزنش گری افتاده بودم به جانِ زندگی ام. در آستانه دهه سوم زندگی دستاوردی برای خود متصور نبودم. به لحاظ شغلی اغنا نمی شدم، به لحاظ فکری احساس عقب گرد و یک جا نشینی می کردم و در زندگی شخصی احساس انفعال خفه ام می کرد. دنبال یک جرقه از بیرون بودم تا کاسه کوزه همه چیز را به هم بزن
پنج
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 20:20
بعد از مرگ، رابعه عدویه را به خواب دیدند؛ گفتند : حال گوی!؟ گفت : آن جوانمردان (نکیر و منکر) در آمدند، گفتند: من ربّک؟ گفتم : باز گردید و خدای را بگویید با چندین هزار هزار خلق، پیرزنی ضعیفه را فراموش نکردی، من که در همه جهان تنها تو را دارم، هرگزت فراموش کنم تا کسی را فرستی که خدای تو کیست !!؟
شش
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 20:20
چهره هایی که زندگی در حاله ابهام و اوهام داشته اند، همان ها که سر به درون دنیای خود فرو برده اند، همیشه برای من ملغمه ای از جذابیت و انکار هستند. از همان سال های ابتدای نوجوانی که فروغ فرخزاد شده بود جذاب ترین شخصیت دست نیافتنی آن روزهام، تا امروز و غزاله علیزاده و جنازه حلق آویزش از درختان سر به ف
چهار
-
تاریخ: 1396/2/25 ساعت: 22:16
زمان زیادی گذشت تا دریافتم چه حجمی از دانسته هایم غلط بود. چه وسعتی از قطعیاتم سست ترین نظریه های شخصی بود و چارچوب تغییر ناپذیری که برای خودم تعریف کرده بودم، صرفن یک نگاه غیرجامع و محدود از دریچه چشمانم بود. اما سال ها با همین باورهای نامطمئن زیسته
نقطه سر خط
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 19:29
پیش چشم پزشک رفته بودم... سه-چهار روز قبل از شروع ماه مبارک. بالاتفاق مشخص شد چشمانم دچار یک مسئله حائز اهمیت شده که علتی پشتش نیست.. گفت "توی سرشت شماست، مثل لاغر بودن" .... بعدتر فکر کردم بعضی چیزها - مثل مشکل چشمم یا لاغری- توی سرشت من تعریف شده..
نقطه اول ؛
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 19:29
می دانم باید بنویسم. از یک جا، یک نقطه. از ابتدای یک سطر را بگیرم و همین طور بروم جلو. فکرنکنم به خواننده مطلب. فکر نکنم مگر بیکار است کسی که تراوشات ذهن من را بخواند. فکر نکنم که جامعه در سراشیبی انحطاطِ ما را چه به خواندنِ متنی یا وقت گذاشتن برای ت
یک
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 19:29
از آخرین باری که عمیقن احساس خوشبختی کردم، سه سال و چهار ماه می گذرد. شبی که آن فرد دوست داشتنی –به اعتبار عقل آن روزهام- توی یک پیام کوتاه چند خطی، درخواست آشنایی داد. آن شب خوشبخت ترین آدمِ زیسته روی زمین بودم. اما فقط همان شب... خدا نخواسته بود ما
دو
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 19:29
نمیدانم دقیقن از چه زمانی بود که رفتم بالای یک تپه نه چندان مرتفع، و شروع کردم به نظاره ی آدم ها از دور . از چنبره روابط بیرون آمدم و یکی دو دوستِ خیلی دلی را برگزیدم صرفن برای زیر سوال نبردنِ توانایی روابط اجتماعی ام. با بقیه آدم ها هم بودم، در محدو
سه
-
تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 19:29
از سال 88 به این سمت، هیچ وقت تلاش نکردم حرف های این به اصطلاح بچه حزب اللهی های سیاست را درک کنم. جوری بی صدا روزنامه ای که از آن آنان باشد و شبکه ای که سخنرانش، بلندگوی آنان باشد و سایتی که قلمش، دغدغه آنان را روایت کند کنار گذاشته ام که احساس میکن