از آخرین باری که عمیقن احساس خوشبختی کردم، سه سال و چهار ماه می گذرد. شبی که آن فرد دوست داشتنی –به اعتبار عقل آن روزهام- توی یک پیام کوتاه چند خطی، درخواست آشنایی داد. آن شب خوشبخت ترین آدمِ زیسته روی زمین بودم. اما فقط همان شب... خدا نخواسته بود ما برویم زیر یک سقف.
بعد از آن روزها، اتفاقات مثل یک فیلم تند شده رخ میداد و جمع می شد و می گذشت. اما من انگار توی یک خواب مصنوعی بودم. روحم همان جا بود ولی بدون کوچکترین واکنشی. روزها و آدم ها و حوادث شان، جلوی چشمانم رژه می رفتند ولی من حتی پلک هم نمی زدم. پلک نمی زدم مبادا قطره اشکی روی گونه ام بغلطد. اتفاقات تلخ یکی پس از دیگری دست در دست هم می افتادند و من باید صبر ِ آموخته ی آن روزهام را به بازی می گرفتم.
از آن شب، شب های بسیاری برای حوادثِ زندگی در خفا گریستم. اما صبح هاش، روی دو ساقِ پا می ایستادم و به هر که از کنارم میگذشت، لبخند می زدم. بعد از آن شب، زندگی را جدی نگرفتم. نه چندان میجنگیدم نه چندان وا میدادم. دیگر نه چیزی می توانست مرا به اوج لذت ببرد و نه به حضیض ذلت. تماشاگری بودم بی کلام، بی احساس که دیگر منتظر چیزی نبود.
برچسب:
نویسنده: پرهام عباسیان