چهل - تاریخ: 1402/1/19 ساعت: 19:11
چهل، عدد ویژه ای است درآموزه های ادیان و مکاتب. اولین کلمات امسالِ این فضا، بر سر درش عدد چهل نشسته و من هم به فال نیک میگیرم. داشتم به خواهر کوچکترم که چون اسمی از مرگ آورده بودم و او گفت که اضطراب گرفتم، میگفتم بعد از مرگ، مسیر ادامه دارد و توقفی نیست و پایان معنی ندارد. اما بعد از این صحبت و بعد ...
سی و نه - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 0:38
این روزها سخت میشود به خود پرداخت. دائم احساسِ خودخواهی یا کم ارزشیِ هر آنچه جز حوادث اخیر است، چنگ بر قلب آدم می اندازد که اینجا نَایست.. وقت توقف بر خود نیست. اما.. با همه هستم و با هیچ کس نیستم. توی تمامِ مسیرِ روزهایی که طی میکنم، خودم را به دوش کشیده ام و سنگینی اش را نفهمیده ام؛ آن قدر که روزه...
سی و شش - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 3:04
از دورترین روزهایی که به خاطرم مانده، همیشه درگیر دو چیز بودم : زمان و حالات روحی ام. فرزند میانی یک پدر و مادر کمال طلب بودن که ایجاب میکرد رفتارهایی داشته باشم خارج از آنچه مناسبم بود، مرا توی زندانی انداخت که سال هاست هم زندانی اش خودم هستم و هم زندان بانش. زندانیِ زمان و هر آنچه با وجود آن معنای...
سی و هفت - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 3:04
وقتی درست میان سختی ها ایستاده ام، مکررا سوالی که سراغم می آید این است که زیستنِ در این جهان، چقدر ارزش تجربه این سختی ها را دارد؟ و البته که همیشه میدانم، هدف، چیزی ست دقیقا میان سینه ما. آنچه رشد میکند و می بالد..گاه رنگ می بازد و گاه رنگ میگیرد و تمامِ جهانِ ما، در مداری فرضی پیرامونِ این درک و ف...
سی و هشت - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 3:04
من هی می افتم و هی بلند میشوم. میدانم چرا می افتم اما حقیقتا نمیدانم چرا بلند میشوم؟ برای نشستن، حتی برای یک اغمای بلند مدت، آنقدر بهانه دارم که در یک صفحه کاغذ جا نمیشود، برای بلند شدن اما، برای ادامه دادن، چه بهانه ای دارم که هر روز صبح انگار از خاکستر بال های سوخته دیروز، دوباره بال در میاورم؟ وق...
شما بنویسید! - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 18:47
چند روز اخیر، با مصائبی سپری شد که روند عادی زندگی ام را تاثیر بخشید. بیماری یکی از دوستان و مرگ - این همیشگی ترین حقیقت- مثل دست اندازی بود که از شدت ضربه اش چند لحظه گیج بودم.. حالا چند لحظه امتداد
بیست و هشت - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 18:47
انگار، قدم به قدم (هر چند خُرد) دارم به صلح با جهان اطراف نزدیک تر می شوم. دارم می پذیرم همه ، حقوق کاملن برابری داریم برای ابراز وجود و انتخاب چگونگی این ابراز. قبل تر ها چگونگی ها را با استانداردهای
بیست و نه - تاریخ: 1398/11/21 ساعت: 18:47
هر شروعی می تواند بهانه ای باشد برای تغییرات خوب. تغییراتی که نه چندان بزرگ (آنچنان که سنگ بزرگ علامت نزدن است)، فکر شده و در حوزه اختیار ما باشند. می شود تصمیم گرفت بعضی عادات را کمرنگ کرد یا عادات خوب را رفته رفته جایگزینشان کرد. می توان از هر شروعی بهانه ای ساخت برای بهتر شدن. شروع سال جدید میلاد...
بیست و شش - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:30
گفت به اندازه همه ی سال هایی که صدای خودت را نشنیدی به خودت بدهکاری. گفت شده حتی چند ثانیه خودت را در خاموشی مطلق تصور کن و آرام آرام زبانِ خاموشِ درونت را باز کن. از احوال خودت پرس و جو کن و کودکِ مه
بیست و هفت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:30
تکه ای از خاطراتِ گذشته، مثل ماه گرفتگی روی پیشانی، هرگز رهایم نمی کند. نشانه ها که سراغم می آیند، بادی که بلند می شود، خورشید که رنگ پائیز می گیرد، برگ ها که رنگشان می پرد، آفتاب که مایل تر می تابد،
بیست و چهار - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 12:04
برای من نوشتن در حالتی که گمنامم، کمک میکند تا وجه تاریک تر درونم را بی هیچ فکری از برداشت آدم ها عرضه کنم. گمنام نوشتن همان اندازه خالی از ترس هاست که برهنه ایستادن توی تاریکی. هر دو نمایانگر ابعادی
بیست و پنج - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 12:04
زندگی کردن در جهانِ ابهام ها، به معنای حقیقی زندگی، آن چنان که شادی را زیست کنی و غم را، آن چنان که امید داشته باشی به فردا هر چند می دانی ممکن است فردایت آبستن تلخ ترین حوادث بشری باشد، بزرگترین قدرت
بیست و سه - تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 0:32
حال آدم ها را نمی فهمم. آن هایی که زبانشان گاه و بی گاه به پراندن کنایه و زخم زبان باز می شود و هیچ وقت هم از تویِ هم جمع شدن آدم مقابل قلبشان نمی لرزد. نمی فهمم چه فرآیندی درونشان رخ می دهد که عقل و
بیست - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 6:23
بیست, نوشته از من در این فضا انتشار یافت. در میان حجم انبوهی از مطالب انتشار یافته و چهره های آشنا و ناآشنای انتشار دهندگانشان، قطعن سطورِ من سهم قابل بیانی ندارد. اما در این بیست اُمین فرصتِ بیان، بای
بیست و یک - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 6:23
بین من و تنهایی، همیشه سرگرمی های مشترکی هست. ما هیچ وقت حوصله مان از هم سر نمی رود. البته که من بخاطر انس به تنهایی همیشه هزینه ی گوشه و کنایه شنیدن از عزیزانم را پرداخته ام. دروغ نیست اگر بگویم هیچ
بیست و دو - تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 6:23
فاصله بیانِ بیست, و یک با بیست و دو خیلی زیاد شد. درگیر بودم. اول با خودم بعد با نقشم در زندگی ام. داشتم مثل یک کرم آرزومندِ بدقلق که بی هوا هوای دگردیسی به سرش زده بود، با پیله ضخیم باورها و بایدها، ک
شانزده - تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 13:43
ما آدم ها چِمان می شود وقتی با آدم های خوب مواجه می شویم؟ همان ها که احترام، گام اول ارتباطاتشان را شکل می دهد و یاد گرفته اند در نگاهشان ادب باشد و توی چشم دیگران زل نزنند، یا منافع جمعی را به منفعت های خودخواهانه شخصی ترجیح دهند. ما آدم ها چِمان می شود که وقتی قرار نیست توی سرمان بزنند خودمان توی ...
هفده - تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 13:43
مثل کودکی که نزدیک ساحل، دو زانو چمباتمه زده و ساده انگارانه تلاش میکند مانع ریختن ماسه های دریا از لای مشتش شود و هی مشتش را سفت تر میگیرد و هی ماسه ها بیشتر می ریزند، عمر را توی مشتم گرفته ام و میترسم از هر لحظه ای که مثل دانه های ماسه از دستم سُر میخورد و می ریزد. زندگی را آنقدر عزیز یافته ام که ...
هجده - تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 13:43
همیشه وقتی دیدی زیاد نمی نویسم، یا خیلی خوبم یا خیلی بد. در هر دو حال، میانه ای وجود ندارد و ثباتی. نه حالِ خیلی خوب می ماند و نه حالِ خیلی بد. اما من از نوشتن می مانم. از جریان سیال کلمه ها و هبوطشان روی کاغذ. از تبدیل گرهِ کورِ فکر به حروف در هم تنیده ی جمله ها. تغییر کرده ام. نه به سرعت تغییر چهر...
نوزده - تاریخ: 1397/3/12 ساعت: 13:43
برای ما که در دهه شصت خورشیدی متولد شدیم، زندگی کردن در ایران هیچ وقت بدون بحران قلمداد نشده. ما با بحران رشد کردیم و در بحران، چگونگی حفظ بقا را آموختیم. اما حالِ این روزهای مملکت، شاید متفاوت از وضعیت بحرانی باشد. یک جور عدم قطعیت عمیق، یک جور حدس و گمان های غالبن بدبینانه. احساس حیوان زبان بسته ا...