نمیدانم دقیقن از چه زمانی بود که رفتم بالای یک تپه نه چندان مرتفع، و شروع کردم به نظاره ی آدم ها از دور . از چنبره روابط بیرون آمدم و یکی دو دوستِ خیلی دلی را برگزیدم صرفن برای زیر سوال نبردنِ توانایی روابط اجتماعی ام. با بقیه آدم ها هم بودم، در محدوده سلام و علیک و حالت چطور است و امتحانت چطور بود.. هر زمان مجالی دست میداد برای دور همی های چندین نفری معمولن دلم نمیخواست، جمع و درهم برهمی ارتباط ترس به جانم می انداخت. نه که از پس ارتباطات جمعی برنیایم، اما بعد از پایان دورهمی، سرزنشی دستم میداد از رفتارهایی که اگر به خودم بود بروزشان نمیدادم، شیطنت هایی که اگر به انتخاب شخصی بود، رخ نمی نمود. این فاصله را حفظ کردم تا امروز. قدیم تر ها این روحیات خاص را سرزنش میکردم، ضعفی می پنداشتم در قوه ارتباطات، اما بعدتر ها گوهر خود را بیشتر شناختم و به این میل در خود بودن بیشتر بها دادم. هنوز هم آدمی دوست باز و اجتماعی به چشم می آیم، اما جز خودم و خدا، کسی نمیداند زیر این عبای رنگین لبخندها و کلام ها، آدمی هست که روی تپه ای نه جندان مرتفع ایستاده و از دور آدم ها را نظاره می کند. که روحش عمیقا چیز دیگری می طلبد و جانش دنیای دیگری را سیر می کند.
برچسب:
نویسنده: پرهام عباسیان